آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

سفرنامه اصفهان

1394/2/17 19:09
نویسنده : مامان
259 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام سلام.این دفه غیبتمون  کمی طولانی شد.یه ماهه میخوام این پستو بذارم ولی وقت نمیشه.ماشالا پسر گلی وقتی برام نمیذاری.

امسال عید تصمیم داشتیم بریم سفر،ولی به توافق نمیرسیدیم کجا بریم.بابایی همش میگفت بریم مشهد.من مخالف بودم.هم خیلی دور بود هم تو عید خیلی شلوغه.دوس داشتم بریم جنوب ولی بابایی قبول نمیکرد.

قرار شد بریم جایی که نزدیکتر باشه تا شما هم تو راه اذیتمون نکنی.مخصوصا اینکه تنها هم بودیم.من پیشنهاد دادم بریم اصفهان بعد بریم یزد.بابایی با یزد موافقت نکرد.این شد که راه افتادیم سمت اصفهان.

اولش قرار بود بیست و هشت اسفند حرکت کنیم،ولی شب قبلش برات جشن تولد گرفته بودیم و خیلی خسته بودم و کلی کار عقب افتاده داشتم و مهمونامون بودن نرفتیم.روز جمعه بیست . نه اسفند راه افتادیم.البته نزدیک ظهر بود که دیگه راه افتادیم.

هنوز نیم ساعتی نرفته بودیم که شما حالت بهم خورد و لباسای خودتو منو پتوتو کثیف کردی.ما صندلیه عقب نشسته بودیم.کلی کفرمو درآوردی.خندونک

لباساتو عوض کردیم و صندلیه جلو نشستیم.

خرم آباد نهار گرفتیم و نمازمونو خوندیم.خیلی معطل کردیم.با بچه همینه دیگه.باید نوبتی کارامونو میکردیم.

از یه جاهایی هوا بارونی بود.نمیدونم از ازنا بود کجا بود یه بند بارون باریده تا اصفهان.خیلی سخت گذشت تو راه.هوام اینطوری بود دیگه بدتر.ساعت نه و نیم شب رسیدیم.تا اسکان گرفتیم شد نزدیک ده.

طبقه اول اتاق گرفتیم برای راحتی،ولی هم اتاقش خیلی کوچیک بود هم سرد بود هم در باز میشد کل اتاق مشخص بود.کلی غر زدم تا بابایی اتاقو عوض کرد.رفتیم طبقه سوم.رفت و آمدش سخت شد ولی بجاش اتاقش بزرگ بود.

شب عید بود.منم به خیال خودم وسایل سفره هفت سینو برده بودم که سفره بندازم،ولی دیدم هیچ کدوم از هفت سینارو ندارم.غمگینکلی حالم گرفته شد.خیلیم خسته بودیم ساعت یک بود فکر کنم دیگه بیهوش شدیم.

شانس ما اون مدت هوا سرد بود.تو روز خوب بود.ولی شبا سرد بود.پتو رو دور خودم میپچیدم از سرما.

روز اول که تا راه افتادیم کمی دیر شد،رفتیم چهل ستون.قبلا اصفهان رفته بودیم ولی چهل ستون نرفته بودم.خیلی قشنگ بود ولی ...

آرش جون شما حسابی اذیت کردی اونجا.همش میخواستی بری تو حوض آب!!متاسفانه بابایی به حرفم گوش نداد و کالسکتو نیاورد.نوبتی بغلت میکردیم.میذاشتیمت خودت راه بری فقط میرفتی سمت حوض.بابایی گرفتت و دستو زد تو آب تا کمی بازی کنی.ولی مگه رضایت میدادی.همش جیغ میزدی و میرفتی سمت آب.همشم خلاف جهت حرکتمون میرفتی.رفتیم تو ساختمونم همش اینور اونور میچرخیدی.بیشتر دنبال شما بودیم تا لذت بردن از جایی که بودیم.از ساختمون بیرون اومدیم باز چشمت افتاد به آب.مگه ول کردی.دیگه همه نگامون میکردن.بابایی بغلت کرد بردت نار حوض که دستتو بزنی تو آب،ولی شما پاتم میکردی تو آب!من از خنده بریده بودم.لباستم خیس کرده بودی.دیدیم فایده نداره به زور بردیمت.از بس جیغ زدی و گریه کردی بابایی عصبانی شد و گذاشتت زمین.شما هم خودتو میکوبیدی زمین!!کمی سرگرمت کردم ولی فایده نداشت.رفتیم.هرچند اونطور که دوس داشتیم اونجا رو ندیدیم.

همونجا نهار خوردیم و رفتیم نقش جهان.شما اونجا دیگه خوابت برد.عصر هوا کمی سر و ابری شد.

بیدار که شدی رفتیم کالسکه سوار شدیم و عالی قاپو هم رفتیم.دیگه هوا تاریک شد و برگشتیم خونه.البته از اونجا دو تا قابلمه مسی خریدم.

چقد مشکل عکس گرفتن داشتیم.همش باید میگفتیم یکی ازمون عکس بگیره.آخرشم میدیدی عکسه خوب نشده.مونوپاد داشتیم ولی خونه جا گذاشته بودیم.

همون روز که راه افتادیم.بیست و نه اسفند.

قبل از اینکه بزنیم بیرون تو اتاقمون.

.

.

اولین بارت بود از اینا سوار میشدی.خیلیم دوس داشتی.

چهل ستون.

.

.

.

.

گریه شما برای آب بازی!!

.

نقش جهان.

.

عالی قاپو.

.

.

تو اتاقمون.کلی وسیله برده بودم که خیلیش به کارم نیومد.خندونک

 

روز بعد،دوم فروردین اول رفتیم سی و سه پل.شما چون زود از خواب پا شده بودی،در واقع خوابت کامل نشده بود،خیلی بد اخلاقی کردی.اصلا نمیذاشتی عکس بگیرم.همش گریه میکردی.تو بیشتر عکسامون در حال گریه کردن هستی.از خودت که اصلا نمیذاشتی عکس بگیریم.یه مدت گذشت بهتر شدی.ولی حسابی ما رو عصبی کردی.

خواستیم قایق پدالو سوار شیم.خیلی صفش شلوغ بود.فکر کنم حداقل باید یه ساعت تو صف میموندیم.برا همین پشیمون شدیم.

بعدش خواستیم بریم بازار که آدرس حکیمو دادن.همون کنار نقش جهانه.خیلی بیخود بود.برگشتیم رفتیم باغ گلها.

شب قبلش یکی از کسایی که اونجا اتاق داشت گفت مسجد محل نذری میدن.برین بگیرین.زیاد اومده.به هر نفر سه پرس دادن.خورش آلوچه بود.بد نبود.ولی خیلی شیرین بود.برا نهارمون همونو بردیم.باغگلها بد نبود.برا من خیلی جاذبه نداشت.شما هم که همش دوس داشتی گلها رو بگیری و بکنی.

بعد از ظهر بارون گرفت.همه رفتیم زیر درختا تا خیس نشیم.یه مدت گذشت بارون کم شد و بد قطع شد.

بعد از اونجا رفتیم یه مسجد و نماز خوندیم.بعد رفتیم سمت کلیسای وانک.

سی و سه پل.

.

.

.

.

روز بعد بازم سوار شدی.

.

.

.

.

.

تا کلیسا رو پیدا کردیم خیلی طول کشید.هر کی یه جور آدرس میداد.

اونجا هم شلوغ بود.شما هم دیگه حسابی خسته شده بودی و خوابت میومد.ولی تو اون شلوغی نمیخوابیدی.باز بنای ناسازگاری گذاشتی.

کلی جیغ و داد کردی.به خاطر همین خیلی تو ساختمون کلیسا  نموندیم.

تو حیاط بهت خوش گذشت.همش اینور اونور میرفتی.میگرفتیمتم عصبانی میشدی.به زور بغلت کردیم و رفتیم تو موزه.خیلی بد قلقی کردی.حقم داشتی.از صبح بیرون بودیم.اصلا نخوابیده بودی.حسابی خسته شده بودی.

کمی تو مغازه های جلوی کلیسا هم گشت زدیم و رفتیم سمت ماشین.هوا تاریک شده بود.شما هم خوابیدی.

خواستیم شام بریم رستوران.تو اینترنت پیدا کرده بودم.ولی پیداش نکردیم.تو ترافیک موندیم.از هر طرفیم میرفتیم محلمونو هم پیدا نمیکردیم.دیگه واقعا خساگی تو تنمون موند.از کلیسا تا خونه دو ساعت طول کشید.ساعت نه و نیم رسیدیم.همون که رسیدیم تو اتاق شما هم بیدار شدی.من رفتم سراغ شام پختن.چقدم خسته بود.نزدیک یازده شام خوردیم.

در کل روز بدی نبود.

کلیسای وانک.

همش راه میرفتی نمیذاشتی ازت عکس بگیریم.عکسات تارن.

تو موزه.ما حواسمون نبود بابایی دو تا عکس گرفته بود که خوب نشدن.

اونجا یه تار مو بود که روش یه جمله نوشته شده بود.مجبور بودیم برای دیدنش تو صف بمونیم.شما هم که دیگه حسابی بد اخلاقی کردی.خوب حق داشتی گل پسرم.

روز سوم به خاطر شما رفتیم باغ پرندگان.

قرار بود چهار شب بمونیم.ولی یه روز زودتر برگشتیم.برای همین صبح اول نهار آماده کردم که دیگه تو راه برای نهار خوردن معطل نشیم.این شد کمی دیر زدیم بیرون.اول اسکان اون یه شبو پس دادیم بعد رفتیم باغ پرندگان.

از شانس ما بدجوری باد میومد.بدتر اینکه همون پارکینگ اول جلومونو گرفتن گفتن با ماشین جلوتر نرین.تو اون باد شما رو تو پتو گرفته بئدیم تند تند رفتیم سمت باغ.خیلی باد شدید بود.سردم بود.بعضیا پتو رو دوششون انداخته بودن.

این روزایی که ما اصفهان بودیم کرمانشاه برف باریده بود!!حیف ما نبودیم ببینیم.

صف ورودی طولانی بود.و شما خوابیدی!!اونم چه خوابی.معلوم تا دو ساعت بیدار نمیشی.رفتیم تو باغ یه مدتیو تو آلاچیغ نشستیم تا بیدار شی.ولی مگه بیدار میشدی.خوابت خیلی عمیق بود.هر کاریتم میکردیم بیدار نمیشدی.کلی اینور اونورت کردیم تا تونستیم بیدارت کنیم.

هوای توی باغ کمی بهتر از بیرون بود.شدت باد کمتر بود.

باغ پرندگان خوب بود.شما هم ظاهرا بهت خوش گذشت.اذیتم نکردی.

تو خروجی اصفهان سوغاتیمونم گرفتیم و رفتیم سمت قم.

شب قبل با مامانم اینا هماهنگ کردیم.قرار بود برن تهران.یه شبم قم بمونن.برای اینکه باهم باشیم زودتر از اصفهان حرکت کردیم.

تو راه باغ پرندگان.

باغ پرندگان.

تو آلاچیق منتظر نشسته بودیم تا بیدار شی.

بالاخره بیدار شدی.

.

خانواده سه نفرمون.البته سایه شما و بابایی رو هم افتاده!

.

.

به همه چی دهن میزدی.

.

.

.

.

از باغ زده بودیم بیرون.شما هم گشنه بودی.

یه خواب سه ساعته تو راه قم.

اولین بار  بود که با شما قم رفتیم آرش جونم.

مامان اینا زودتر از ما رسیده بودن.ولی بجای اینکه اول اسکان بگیرن اول رفته بودن حرم.

من فکر کردم اول میریم یه خستگی در میکنیم و شام میخوریم بعد میریم حرم.

خیلی تو صف پارکینگ موندیم.رفتیم تو حرم.من بیرون موندم بابایی شما رو برد زیارت داد.تونسته بودین برین کنار ضریح.قربونت برم پسر نازم.بعد رفتیم تو حرم.از هم جدا شدیم دیگه.نتونستم زود مامانو پیدا کنم.شما هم بغلم بودی،کفشامون دستم بود،کاپشنامونم دستم بود،شلوغم بود،خیلی سختم بود.شما هم شیر میخوواستی.اصلا را نبود بشینم.یه نشستم گفتن تو راهی برو کنار.دیدین شیر میخوری کاریم نداشتن فقط کمی عقب رفتم.بعدش تونستم داداشا و بابامو پیدا کنم.بعده یه مدت مامان و خواهرمو هم دیدم.شما رو ازم گرفتن.با اون همه وسیله سخت بود.

بعد از اون تازه رفتیم دنبال جایی که گرفته بودن.خیلی دیر رسیدیم.تا شام خوردیم نزدیک آخر شب شد.شما هم همش رو زمین میرفتی.(همه جای اتاق موکت نبود).به همه چی دست میزدی.صدای همه رو درآودی!خندونکخیلی به کفشا دست میزدی.

موقع خواب حواسمون نبود رفتی کتریو بلند کردیفآبش داغ بود هنوز.کمیشو ریختی رو دست بابام!تا فهمیدیم اومدیم ازت گرفتیم.همه خسته بودن میخواستن بخوابن ولی شما خیال خواب نداشتی.با هر زحمتی بود خوابوندمت.

.

صبح  خواستیم زود راه بیفتیم سمت تهران.ولی نشد.برای اولین بار میخواستیم خونه کسی بریم.میخواستیم دیر نرسیم که ظهر رسیدیم.

خونه اونا هم همش باید همهچیو از جلو دستت برمیداشتیم.همش دنبالت بودم.خونشون کوچیک بود.منم تو جای کوچیک اذیت میشم همش دنبالت باشم.

خوابت میومد.ما همش میرفتیم تو اتاق بعده نیم ساعت میومدیم بیرون.همه میخندیدن که ای بابا اینکه نخوابیده!آخرشم نخوابیدی.

عصرش خواستیم برگردیم سمت کرمانشاه.من خسته بودم گفتم بمونیم که موافقت نشد.نامزد عمو رضا فهمیده بود رفتیم قم خیلی اصرار کرد که بریم خونشون.گفتم تهرانیم دیگه نذاشت برگردیم.شام خونشون بودیم.

خداییش خیلی مهمون نواز و خونگرمن.خیلی اصرار کردن همونجا بخوابیم،به دختر خالم گفته بودیم میریم اونجا.دیگه نموندیم.

روز بعد قبل از ظهر اول رفتیم بازار بزرگ.(پنج فروردین).تو راه دیدم دندونای بالاییتم دارن درمیان.

این همه تو راه بودیم بیشتر بازار بسته بود.دست از پا درازتر برگشتیم سمت کرمانشاه.

تو راه خیلی اذیت کردی.مسافت طولانی بود.شما هم حق داشتی.خودمونم خیلی خسته شدیم.آخر شب هلاک رسیدیم خونه.

اینم مسافرت ما.

خونه نامزد عمو رضا.مامانش اینو گذاشت جلو دستت که کم اینور اونور بگردی.

خونه دختر خالم.با دوقلوها،آوش و آویسا.البته لحظه آخر اومدن که ما داشتیم میرفتیم.

تو راه داشتیم میرفتیم خ.نه بابای بابیی.خواستیم بقیه تعطیلاتو اونجا بمونیم که یه روز بعدش خبر شهادت فامیلمونو دادن.برگشتیم.بقیه تعطیلاتو خونه بودیم.حتی سیزده بدر.

بازم مجبور شدم تا نصفه شب بیدار بمونم.الان ساعت دو نصفه شبه.نصف مطلبو عصر نوشتم ثبت موقت زدم با همون ساعت ذخیره شده.

پسندها (2)

نظرات (2)

ĸoѕαr
19 اردیبهشت 94 14:10
سلام خاله مهربون خوبی خاله عزیز؟ نینی نازتون چیکار میکنن؟ خدا برات نگهش داره ووووییییی چه خوشگله قربونششششش از طرف من ببوسش گلم زود زود بهمون سر بزنین عزیزم با نظرات شما من کلییییی انرژی میگیرم منتظرتونیماااا
مامان اهورا
23 اردیبهشت 94 0:36
ایشالا همیشه به سفر زیارتتون هم قبول آرش اذیتتون نکرد؟
مامان
پاسخ
ممنون.بعضی جاها چرا.ولی بعضی جاها خوب بود.اگه خوابش نمیمود و خسته نمیشد خوب بود.